عشق پنهان

كاش مي دانستم چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست



عزیزم!


می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست  هی بالاتر برود!


اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور  ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!


اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن،  خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو باشد!


اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!


اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم  می آید... جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!


اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و


 بالاخره...



اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست  داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

بهار
ای زندگی من.
ای گل بهار من
آن زمان که غم زندگی من را از متلاشی میکند به تو می اندیشم
.به عظمت دریاها قسم
به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم.
ای زندگی من
گل من بگزار در آسمان عشق تو برواز کنم
بگزار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم
زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو
زندگی من امکان بذیر است
نگزار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند.
میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد
ولی این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت با یادت و عاشقت هستم.
برای تو
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٩ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . »

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٠ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطرهاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست نخورده به جا می مانند

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط نوید نظرات () |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر ازاحساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال
نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
کاش می شد حرفی از "کاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٦ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

با من بگو

           ای عطر نازکِ صبحگاهان

                            کدامین هوای ِ این زمین زیاد ،

                                             هوای ِ پاکِ خنده هایت را جاری می کند؟

...با من بگو،

         با من که یگانگیت را باور کرده ام!

...با من بگو،

            با کدامین واژه ها دوباره می رقصی؟

                          و شبانه هایمان را غرق بوسه و  امید و نور می کنی...

...با من بگو

            ای گلکشت ِ زرّین ِ غمگسار!

                                با من که بی تو بودن را باور نکرده ام...!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٦ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

یادت در ذهنم

و عشقت در قلبم

و عطر مهربانیت در تمام وجودم است

عزیزم محبت را در پاکی نگاهت

 و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم

"وبدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است ..."

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

کلاس ادبیات معلم گفت: ... فعل رفت را صرف کن!... رفتم ..رفتی. رفت.. ساکت میشوم میخندم !... ولی خنده ام تلخ میشود،... استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم: رفت... رفت... رفت ... و دلم شکست، غم رو دلم نشست، رفت شادیم بمرد، شور از دلم ببرد ،... رفت ..رفت ..رفت... و من میخندم و میگویم...  خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ... کارم از گریه گذشته است به آن میخندم

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

تقدیم به یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست .
  تو بهانه ای قشنگی     که همیشه زنده باشم
  به هوای دیدن تو پر شعر تازه باشم      همه شب به خاطر تو
  لب پنجره نشستم        که تو را ببینم اما
   ز فراق تو شکستم       شب و روز من تو بودی
  گل همیشه بهارم         دلم از تو جان گرفته
  به خدا در انتظارم         همه جاده های دل را
  پر عطر یاس کردم         که تو از سفر بیائی
  به تو التماس کردم        نظری به این گدا کن
  که به غصه ات دچار است      گل پونه تو کجائی ؟
  که پریسا بیقرار است .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

  به هر کس دل سپردم بی وفا شد    نمک خوردو نمکدان زیر پا شد
  به قلبم خون فتادو خنجر انداخت     از ان وقتی که این دل مبتلا شد
   به من گفتا برو گم شو ز بیشم           از این گفتار قلبم بینوا شد
   به او گفتم چه دیدی نازنینم   ز من اینگونه قلبت بی صفا شد
  بگفتا هیچ اما بار دیگر   
 
   نگاهم با نگاهی اشنا شد
  به او گفتم چه دیدی از نگاهش   که حرمت نگاهم زیر با شد
    بگفتا هیچ اما بول و ثروت به همراه نگاهش مال ماشد
  ز گفتارش چو خونین گشت قلبم     زمان از اه من بی سر صدا شد
  به روی گونه هایم اشک لغزید         تمام اسمان بر ماجرا شد
  به اشکم خنده امد بر لبانش          بگفتا ای دنی دل بی وفا شد

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

ای عشق کیستی

                          از همه پرسیدن عشق چیست....؟؟؟؟ 

                

                           از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی  

 

                  

                      از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت.......  کینه.

 

                      ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .........   پول وثروت.   

 

                       از پیری  پرسیدن عشق چیست؟  گفت............   عمر  

 

                     ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت  .......از من خوشبوتر. 

 

                   از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر . 

 

                      از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر.  

 

                                ...   ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟ 

 

                 ای عشق تو کیستی ؟؟گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۳ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

از من نپرس چقدر دوستت دارم

                         اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

                          به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

                             مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

                     مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

                                         بگو معنی تمرین چیست ؟

                                     بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

                                             بریدن از خودم را ؟

                         مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

              از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

                           همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد

         تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

                            نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

                                   هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

                              مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٢ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |

به نام خالق عشق

 

رسم زندگی این است

یک روز کسی را دوست داری

و روز بعد تنهایی

به همین سادگی !

او رفته است

و همه چیز تمام شده است

مثل یک مهمانی که به آخر میرسد

و تو به حال خود رها میشوی

چرا غمگینی ؟

این رسم زندگی است

تو نمیتوانی آن را تغییر دهی ...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٢ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط نوید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ